نقد فیلم :اطلس ابرها




نمیدونم چی شد ولی اول تصمیم گرفتم فیلم های اسکاری رو ببینم ولی یک دی وی دی اشتباهی گذاشتم و این فیلم رو بین فیلمها پیدا کردم .
تریلر فیلم رو قبلا دیده بودم دوستی هم به من پیشنهاد داده بود اصلا نبین چون مغزت هنگ میکنه :))) !!!!!!!!

. اول قرار شد ده دقیقه ی اول فیلم رو ببینم .ولی مثل دالانی پر پیچ و خم که بعد از ورود راه برگشتی نیست با دیدن ده دقیقه ی اول خودم رو درون این معمای جالب و هیجان انگیز دیدم .

فیلم شبیه رمانیه که اون رو تکه تکه کرده باشن ولی بعد کسی بازیرکی تمام این رمان رو از عمد و به طرز پیچیده ای بهم چسبانده باشه .
فیلم 6 داستان مجزا و در عین حال بهم پیوسته است .

بازیگرها در هر داستان در نقشی مختلف و با گریمی مختلف ایفای نقش میکنن .

داستان ها در زمانهای مختلفی رخ میدن از زمان برده داری تا سالی که مشخص نیست و باعنوان 106 سال بعد از سقوط نامیده میشود .
ارتباطات درون فیلم بسیار ظریف است و با وجود زمان طولانی 2 و نیمه ی فیلم به هیچ وجه حسته کننده نیست حتی ممکن است تمایل داشته باشید داستانها هنوز ادامه پیدا کنند .

بعضی کاراکترها ساده و قابل فهم هستند مثلا کاراکترهایی که هالی بری بازی میکند شخصیت ساده ای دارند و بالعکس کاراکترهای تام هنکس مرتبا تغییر میکنند شیطانی میشوند یا حتی ممکن است ادم بکشند و یا جان کسی را نجات دهند .
یا برعکس کاراکتر هیوگرانت کاملا شیطانی است و در هر داستان قابل حدس است .





من فیلم را یک بار دیدم ولی میدونم که باید 2 یا 3 بار دیگه فیلم رو ببینم و ایبار دیگه به دنبال کشف رابطه ی داستان ها نخواهم بود و میخواهم فقط از فیلم لذت ببرم .

برای مخاطبان سخت گیر این فیلم قطعا لذت بخش خواهد بود بخصوص مخاطبانی که ترجیخ میهند ذهن خود را درگیر فیلم کنند ولی اگر بدنبال یک فیلم راحت تر هستید من فیلم " کتاب کوجک بارقه ی امید " رو پیشنهاد میدهم .



 زمان اینده ی  فیلم سال  2144   من رو بیاد کتاب دنیای قشنگ نو الدوکس هاکسلی میانداخت کسانی که کتاب رو خونده باشن قطعا متوجه منظورم میشوند دنیای سیاه اینده و نسلی که از همون ابندا برده به دنیا می اید و باید خدمتکار گروه برتر باشد .

من دوداستان مربوط به سال 2144 و بعد از سقوط رو خیلی دوست داشتم .در بخشی از فیلم خدمتکاری با دیدن فیلم قدیمی و شنیدن این دیالوگ - من زیر بار ظلم جانی نمیروم  _ تصمیم به تغییر سرنوشت خود میگیرد .و داستان اخر که زاکر ی که بعد از سقوط و نابودی بخشی از جهان با قبیله ی خود  در دره زندگی میکند  و مرتب تحت تاثیر وسوسه های شیطانی قرار دارد و شیطانی که او را از حقیقت دور میکند ..او را از شجاعت دور میکند و این زاکری است که باید خود را از این وسوسه ها نجات دهد ...... نمیتونم واقعا بقیه شو بگم چون باید فیلم رو دید .



جدا از کارگردانی فیلم که اول باید به خاطر شجاعتش برای ساخت چنین فیلمی بهش تبریک گفت - ساخت فیلم 4 سال طول کشیده -  بازیها عالی و بی نقصه .تام هنکس که بازیگر بزرگیه و بازیش در این فیلم به نظر من بیشتر از بقیه به چشم میاد هالی بری هم بازی قابل قبولی ارائه میده سوران ساراندون که نقش کمی داره ولی در همین نقش کم خوب میدرخشه .

این پست رو با این دیالوگ فیلم خاتمه میدم:

آزادی، ارمغان پر سر و صدای تمدن ماست، اما فقط آنهایی که ازش بی‌بهره بودن، بیشترین آگاهی رو نسبت به آن داشته‌اند.

حیوانات دوست داشتنی والت دیسنی


«ویزی» در انیمیشن «داستان اسباب بازی1» ازکاراکترهای استودیو پیکسار



پاسکال  - در انیمیشن گیسو کمند


«مینیون» در انیمیشن «من نفرت انگیز»



«گربه» در انیمیشن «شرک»



«بی دندان» در انیمیشن «چگونه اژدهای خود را آموزش دهیم»

بازگشت هیولاها




در این قسمت سالی و مایک وارد دانشگاه هیولاها شده‌اند تا در آنجا تحصیل کنند. در این دانشگاه به هیولاها یاد داده می‌شود که چه‌طور بچه‌ها را بترسانند. اتفاقاتی در این دانشگاه رخ می‌دهد باعث آشنایی سالی و مایک با یکدیگر می‌شود ولی آنها پس از آشنایی، میانه چندان خوبی با یکدیگر پیدا نمی‌کنند. در عین حال، قصه فیلم به صورت موازی به معرفی شخصیت «بو» در جمع خانواده‌اش هم می‌پردازد

شادمانی ها ی پس از دریافت اسکار



اینم یه عکس از ۴ برنده ی نقش مکمل زن و مردو و نقش های اصلی ..
بچه ها دقت کردید که کریستوفر والتز چقدر شبیه عمو فردوسه خودمونه :))))) جانه من شبیهه دیگه


 
بنده ی خدا اگه ببینه با فیلمه عزیزش توی شبکه ی یک چه کردند رسما دیگه فیلم  نمی ساخت
شایدم فیلم رو ببینه نشناسه ..سانسور ایران چه میکنههههههههههههههههههههههه



خوب خوشحالن دیگه انا و جنیفر ...



بنده برم رسما تو افق محو بشم با این عکسی که از ادل گذاشتن



بن افلک هم شاده ... کوفتت بشه اسکار .. با اون فیلمت .. دیگه در حد اسکار نبود .. از ساله دیگه همه یه فیلم درباره ی ایران میسازن اسکار میگیرن ..والله بخدا

«جنیفر لاورنس» برنده ی پر استرس اسکار

 
 
 
 
«جنیفر لاورنس» که نخستین جایزه اسکار بهترین بازیگر زن را برای ایفای نقش «تیفانی» در «کتابچه بارقه امید» کسب کرد، حاشیه‌های زیادی را در مراسم اسکار به همراه داشت. نخستین حاشیه زمانی رخ داد که او در حالیکه برای دریافت جایزه خود به روی صحنه می‌رفت، تعادلش را از دست داد و زمین خورد. این زمین خوردن حتا به لباس او نیز آسیب رساند اما جنیفر در توجیه این اتفاق گفت: «پیش از شروع مراسم آن قدر استرس داشتم که حتی آمپول آرام‌کننده نیز تزریق کردم.»


البته بنده ی خدا حق داره .. ولی خوب اتفاقیه که افتاده ...جنیفر جان ناراحت نباش اسکار نوش جونت



عکسهای بازیگران - سوفیا لورن

 

 

 

 

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

عکسهایی از فیلم بن هور - همین فیلمهای تاریخی بود که منو عاشق سینما کرد

«بن هور»‌ (Ben-Hur) فيلمي به کارگرداني «ويليام وايلر» است که در سال 1959 ساخته شد و 11 جايزه اسکار را در رشته هاي مختلف دريافت کرد که از رکوردداران دريافت جوايز اسکار نيز مي باشد. اين فيلم با بازي «چارلتون هستون» در نقش «بن هور» جريان شاهزاده اي به نام «جودا بن  هو» است که ناجوانمردانه به جرم سوء قصد به جان فرستاده سزار ، توسط دوست روحي اش دستگير و به بردگي فرستاده مي شود و ديگر اعضاي خانواده اش هم به سياه چال مي افتند. پس از رويارويي با ماجراهاي مختلف او به وطن خود باز مي گردد تا در کنار انتقام ، مادر و خواهرش را نيز آزاد کند.

 

 

 

 

بی اعصاب های هالیوودی

راسل کرو» بازيگر آمريکايي

«راسل کرو» تا حدودي از چهره اي عبوس و گرفته برخوردار است. واکنش خشم او زماني موجب پرتاب تلفن به سوي مسئول پذيرش شد که عذرخواهي عمومي او را به دنبال داشت .  او همچنين براي رفتار خود مجبور به تحمل زندان و پرداخت جريمه شده است. مشاوران افسردگي و آستانه تحمل کوتاه را علت خشم او عنوان کرده اند. - راسل به خاطره همین رفتار بد نامزد برای فیلم ذهت زیبا نامزد اسکار نشد


 

«کريستين بيل» بازيگر آمريکايي

ستاره فيلم «بتمن» زماني در صحنه فيلم «ترميناتور» با عکاس درگير شد . علت درگيري تنظيم نور توسط عکاس عنوان شده که گويي به مذاق «بيل» خوش نيامده . البته بيل چند روز بعد به دليل شکايت مادر و خواهرش از رفتار پرخاشجويانه او در تيتر رسانه ها قرار گرفت. - بتمن هم اینقدر بی اعصااااب اخه

 

«آنجلينا جولي» بازيگر آمريکايي

«آنجلينا جولي» بر خلاف ظاهر آرام ، آتشفشاني از خود رأيي و لجاجت است. براد پيت هر از گاهي از رفتارهاي او که حتي موجب احتمال  ارتکاب به خودکشي در آنجلينا مي شود ، شکايت کرد . خشونت کاذب آنجلينا تا حدي است که سرگرمي اصلي او پرتاب چاقو و خنجر است. به گفته يکي از محافظان او ،‌جولي در عين عصبانيت اقدام به پرتاب چاقو به سوي «پيت» مي کند و فرياد مي کشد . مشاوران در کنار مشاوره رواني به احتمال زياد بستري در بيمارستان رواني را نيز پيشنهاد مي کنند. «پيت» نيز براي ثبات زندگي خانوادگي اش به مشاوران رواني آن لاين روي آورده است . «جولي» در نوجواني به بيماري افسردگي مبتلا بوده است- خدا به براد رحم کنه

 

بازیگران بلند قد هالیوودی



«جیم کری» با یک متر و 88 سانتی متر


 

«یوما ترومن» با قد یک متر و 85 سانتی متر


 

 

«تایلور سویفت» با قد یک متر و 80 سانتی متر
 
 
 
 
«نیکل کیدمن» با قد یک متر و 80 سانتی متر
 
 
 
 
 
«شارلیز ترون» با قد یک متر و 79 سانتی متر


 
 
 
 
«لیام نیسون» و «فامک جانسن» به ترتیب 195 و 180 سانتی متر

 

سایت خرید فیلم

دوستان عزیزی که پرسیده بودن فیلمهارو از کجا میشه تهیه کرد ..

من خودم از این سایت فیلمهارو میخرم ..ارشیو کاملی داره و فیلمهابا بهترین کیفیت هستن ..قیمت فیلمها هم عالیه .


http://www.shop.persiandivx.com/


معرفی فیلم : before sunrise and before sunset - (فیلمی شبیه زندگی )

به بهانه ی ساخت قسمت سوم این دو فیلم عاشقانه - به نام before midnight - که امسال اکران خواهد شد .. مروری میکنیم بر این عاشقانه ی زیبا ..
این پست رو از وبلاگ یکی از دوستانم گذاشتم و واقعا نقد زیبایی داشتن از فیلم ::




بي شك فیلم های  Before Sunrise و Before Sunset از بهترین عاشقانه‌هایی است که در عمرم دیده‌ام. دو فیلم بسیار عالی که دومی نه سال بعد از اولی با همان شخصيت ها و همان بازيگر ها ساخته شده  است ...


Before Sunrise (پيش از طلوع آفتاب)، كه در سال 1994 ساخته شد داستان برخورد اتفاقی دختر و پسر جوانی است که در قطاري که به وین می‌رود، با هم آشنا می‌شوند. شروع به حرف‌زدن می‌کنند و از همان ابتدا مشخص است که از هم خوششان آمده. پسر قرار است در وین پیاده شود تا فردا صبحش با پروازی به کشورش آمریکا برگردد و دختر که فرانسوی است، می‌خواهد به پاریس برگردد. قطار که به وین می‌رسد، پسرکه دیگر پولی برای هتل‌گرفتن در بساط ندارد، در یک پیش‌نهاد عجیب سعي مي كند كه دختر را متقاعد كند که با او پیاده شود تا این ساعاتی که به پروازش مانده را با هم وین را بگردند و دختر هم قبول می‌کند.



“ می دونم که اگر ازت این خواهش رو نکنم تا آخر عمرم از این کارم پشیمون خواهم بود .. .فرض کن در آینده ای دور ، زمانی که سالهاست ازدواج کرده ای و زندگی خسته کننده ای رو در کنار همسرت می گذرونی، و اون رو برای همه چیز مقصر می دونی، اون زمان به همه آدم های دیگه ای که ممکن بوده در زندگیت وارد بشن فکر می کنی، و جایی هم به من می رسی، اگر امروز با من پیاده بشی و باهام بیشتر آشنا بشی، می بینی که من هم مثل همه آدم های دیگه یک نفر خسته کننده هستم و می فهمی که در زندگیت چیزی رو از دست ندادی و با همسر خودت کاملا خوشبخت خواهی بود! “




بقیه‌ی فیلم در خیابان‌ها، کافه‌ها، پارک‌ها و خیابان‌های وین می‌گذرد.  «جسی» و «سلین» با هم حرف می‌زنند، این طرف و آن طرف می‌روند و از در کنار هم بودن لذت می‌برند. از اينجا به بعد دیالوگ‌های بسیار دوست‌داشتنی، دقیق، روان، آشنا و در عین حال عمیق فیلم است كه همراه با بازي عالي بازيگران و همچنين كارگرداني شگفت انگيز ريچارد لينك‌ليتر، تماشاچی را با خود هم‌راه می‌کند و می‌برد.
Before Sunrise بسيار شبيه زندگي واقعي ماست. درست مثل يك فيلم مستند يا يك دوربين مخفي با ديالوگ هايي كه شايد بارها و بارها از زبان خود يا اطرافيان‌مان شنيده ايم. اين طور به نظر مي رسد كه هيچ چيز در فيلم از قبل پيش بيني نشده است و همه چيز در لحظه اتفاق مي افتد. «جسی» و «سلین» شخصيت‌هاي فيلم به قدري واقعي هستند که حس می‌کنیم کنار آن‌ها نشسته‌ايم و به حرف‌هاي‌شان گوش می‌کنیم. . گذشته از نوع حرف‌هایی که بین آن‌ها رد و بدل می‌شود، که گاهی ساده و بچه گانه، گاهی عمیق و فلسفی و گاهی با طنز همراه است، زبان حرکات ، لبخندها و نگاه‌هایی که بین‌ آن‌ها رد و بدل می شود، با بازی فوق‌العاده اتان هاك و ژولي دلپي بازيگراني كه ما قبلا آن‌ها را در "Reality Bites" و "White" در نقش هايي كاملا متفاوت ديده‌ايم، از همان لحظه اول آدم رو محسور فیلم می کند. «دومينكيو» فيلم «سفيد» كيشلوفسكي را مقايسه كنيد با «سلين» تا تفاوت نقش‌ها را متوجه شويد.
در فيلم هيچ اتفاق عجيب و غريبی نمی‌افتد و اصلا گره‌ای در داستان ايجاد نمی‌شود که در فيلم تعليق يا هيجان ايجاد کند، اما ديالوگ‌های پرشمار فيلم آن‌قدر خوب و حساب‌شده نوشته شده‌اند که تمام بار جذابيت فيلم را به دوش می‌کشند.



اما سوال اينجاست؛ آن‌ها درباره چه چيز صحبت مي كنند؟
این دو نفر نمایش کامل جوانان هم سن و سال خودشان هستند؛ پر از ایده‌های مختلف، پر از تناقض، آرزو برای آینده، پر از سوال و به این ترتیب با هر صحنه‌ای که رو به رو می شوند، موضوع جدیدی برای صحبت كردن پیدا می کنند، موضوع‌هایی مثل تنهایی، مرگ، عصیان‌گری، عشق‌های گذشته‌شان و یا معنای زندگی.

" یک روز مادرم و پدرم دعوای سختی داشتن، و در حین دعوا مادرم گفت که اصلا نمی خواسته من رو به دنیا بیاره، و اینکه حامله شدنش تصادفی بوده. اون موقع حس خیلی بدی داشتم، ولی الان فکر می کنم که این اصلا هم بد نیست! الان این حس رو دارم که انگار خودم ، خودم رو به دنیا آوردم، مثل مهمان ناخوانده در یک پارتی بزرگ!"




در سرتاسر لحظاتی که این دو در وین هستند، جریانی از عشق در فیلم وجود دارد و هر چه که پیش‌تر می‌رویم بر شدتش افزوده می‌شود. يك حس عاشقانه كه ميان «جسی» و «سلین» در حال شكل‌گيري است و «لينكليتر» انگار با صبر و حوصله زياد و به آرامي آن را هدايت مي كند.
نگاه کنید به سكانس فوق‌العاده‌ای که هر دو در اتاقی در یک فروشگاه فروش صفحه‌هاي موسیقی، به آهنگ قدیمی عاشقانه‌ای گوش می‌کنند تا بيشتر متوجه منظور من شويد. جايي كه آنها به يكديگر نگاه مي‌كنند و البته نگاه‌هاي خود را از هم ديگر مي دزدند. نگاه هايي كه گوياتر از هر جمله‌اي حرف دل‌شان را مي زند. اين سكانس وصل مي شود به سكانس که جسی و سلین در چرخ  فلک با هم تنها می‌شوند و باز همان جریان سیال عشق و احساس فضا را پر می‌کند. به قول راجر ايبرت بعيد است كه لينكليتر قبل از ديدن «مرد سوم» كارلد ليد اين سكانس را نوشته و كارگرداني كرده باشد.
يا در جايي ديگر، سكانس رستوران جايي كه براي تبادل احساسات‌شان درباره خودشان و طرف مقابل به پيشنهاد دختر تصور مي‌كنند به بهترين دوست‌شان تلفن مي‌زنند و همه جملات عاشقانه‌اي كه تا پيش از اين نمي‌توانستند بيان كنند را مي‌گويند.

" اون آنقدر زيبا بود كه من اعتماد به نفس نداشتم "

حالا به جواب سوال مي رسيم. آنها به واقع درباره شكل‌گيري يك عشق صحبت مي كنند. بايد اين دو بي‌خيال از زندگي‌اي كه قبل از اين داشته اند سعي مي كنند حفره هاي خالي آرزوها و علايق‌شان را پر كنند و شايد هم عاشق شوند.


شهر زيباي وين مجموعه‌اي از ملاقات‌ها و برنامه‌ها را براي‌شان فراهم مي‌كند. ديدار با بازيگران آماتور تئاتر، كتاب فروشي، چرخ و فلكي مي اندازد، فال‌گير، شاعر خياباني، متصدي مهربان بار و آن كليساي زيبا، همه و همه موقعيت‌هاي بسيار ساده و در عين‌حال شگفت‌انگيزي براي‌آن‌ها مي سازند. اما نكته اين‌جاست كه اشخاص و صحنه هایی که با آن‌ها مواجه می شوند، کاملا واقعی و بدون اغراق هستند ولی در عین حال فیلم این‌طور می‌خواهد نشان‌مان بدهد که چنین اتفاقاتی فقط براي دو نفري که چنین حسی را نسبت به هم پیدا کرده‌اند، می‌تواند لحظات باشكوهي خلق كند.
اما در پایان آن دو باید از هم جدا شوند، در حالی که هیچ‌کدام این را نمی‌خواهند. (با وجود آن‌كه شب قبلش با هم قرار گذاشته اند عاقلانه و مانند دو آدم بالغ در اين مورد فكر كنند و حتي با هم خدا حافظي هم مي كنند! ) در آخرین لحظه با هم قرار می‌گذارند که دقیقاً شش ماه بعد هم‌دیگر را در وین ملاقات کنند، اما به شیوه‌ای نیمه احمقانه، نیمه روشن‌فکرانه، هیچ شماره یا آدرسی با هم رد و بدل نمی‌کنند. نماهای انتهای فیلم، تصاویری است از محل‌هایی که آن دو در وین با هم‌دیگر بوده‌اند. یک بطری نوشیدنی در یک پارک. نمایی از جسي که در اتوبوس نشسته به سمت فرودگاه می‌رود و در آخر، فیلم روی نمایی از سلین که در قطار نشسته و به سمت پاریس می‌رود، تمام می‌شود.
اما انگار روايت فيلم هيچ‌گاه از شرايط منطقي خارج نمي‌شود و اتفاقاتي مي افتد كه اگر شرايط فيلم دويست بار ديگر هم تكرار مي‌شد باز هم همان اتفاق‌ها مي‌افتاد! فیلم خالی از صحنه های اغراق‌آميز دراماتیک است، ولی باز موفق می‌شود تماشاچی را در فضایی که بین این دو نفر به وجود می‌آيد، غرق کند، فیلمی که با وجود شدیدا واقعی بودنش كاملا رويايي است و به قول جسي در زمان خارج از زمان واقعي و فضايي كاملا رويايي اتفاق مي افتد.

" تمام زماني كه با هم بوديم رسما نبايد اتفاق مي افتاد "

معرفی فیلم :استخوانهای دوست داشتنی





نام فیلم : استخوانهای دوست داشتنی
جوایز :نامزد شده برای اسکار - ۸ جایزه و ۲۲ نامزدی دیگر
کارگردان :پیتر جکسون
بازیگران: مارک والبرگ - راشل ویز- سوزان ساراندون

 


خلاصه ی فیلم : سوزی سامن در ۱۶ سالگی به قتل رسیده و از از برزخ داستان زندگی خود را تعریف میکند میتواند لحظه ی مرگ خود را ببیند و اینکه چگونه زندگی بعد از او در جریان است و هم چنین قاتل او ... که کسی از وجودش باخبر نیست و سوزی از این مساله رنج میبرد .




سوزی : من بین زمین و بهشت بودم هر روز من بدون تغییر بود و من هرشب یه رویا داشتم رویای ثابت .بوی خاک ..فریادی که هیج کس نشنید .


 


سوزی:زندگی در حال ترک کردن من بود ولی من نمیترسیدم ..این چیزی بود که میخواستم و جایی بود که میخواستم باشم .



سوزی: من گم نشده بود ..یخ نزده بودم .. من نمرده بودم ..من زنده بودم ودر دنیای بی نقص خودم بودم .



فیلم به گونه ای روایت دنیای بعد از مرگ است و برای سوزی که کودک بی گنهای بوده این دنیا زیباست او تا زمانی که دوست داشته میشود و به او فکر میکنن قادر به ارتباط با دینا و حس وقایع است ..از الاچیقی او میتواند با دنیا ارتباط داشته باشد.. چیزهایی که او در برزخش میبیند براساس اتفاقات یا دلبستگی های او در دنیاست.

فیلم مملو از تصاویر و صحنه های رویایی و بسیار بدیع و زیباست که باید آن را  مدیون کارگردانی خوب پیتر جکسون دانست.


تریلرهایی قابل ستایش 2012

فهرست زیر پنج تریلر برتر سال 2012 را به شما معرفی می کند بعضی ها که مربوط به فیلمهایی هستند که هنوز روی پرده نرفته اند تماشاگران را وسوسه می کنند تا در صف های طولانی هفته های اول اکران ساعتها منتظر بمانند و بعضی دیگر هم بهتر و تماشایی تر از فیلم اصلی ساخته شده اند و به همین دلیل قابل ستایشند.


۱- گتبسی بزرگ
بازیگران :لئوناردو دی کاپریو
کری مولیگان

 

۲-پروموتئوس
بازیگران:شارون استون
مایکل فسبندر

۳- the master